ذبيح الله صفا
248
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ديگر از كتب جدل كتاب « الخلاصة » از محمّد بن عبد اللّه مراغى ( م 681 ) است . حكمت حكمت و فلسفه در قرن هفتم و هشتم خاصه در قرن هفتم بر اثر رهايى از غوغاى تعصبى كه در قرن پنجم و ششم ايران را فراگرفته بود ، همچنانكه گفتيم نضجى گرفت ليكن اين نضج و قوّت بمنزلهء واپسين شعلهء چراغى بود كه در حال فرومردن باشد . به همان ميزان كه در منطق و شاخههاى آن درين دوره كار شد به همان نسبت هم در حكمت شاهد فعاليت عالمانيم ، و اين كار نه تنها بعالمانى كه كارشان انحصار بمنطق و حكمت دارد ، منحصر است ، بلكه از بعضى متشرّعان خاصه علماى شرعى شيعى هم مشاهده مىشود و بدين طريق حكمت دوشادوش كلام آزادانه در مراجع دينى ظهور مىكند و از كوب فقيهان تا درجهيى رهايى مىجويد . امّا اين توجّه و علاقهء عالمان شرعى بحكمت در حقيقت در راه استخدام آن براى اثبات مقاصد شرعى و يا اگر بهتر بگوييم براى پوشانيدن لباس شريعت بر آن ، به كار مىرود تا ازين راه هم آن را چون آلتى براى تقويت نيروى عقلانى طالبان علوم شرعى مورد استفاده قرار دهند و هم وصلههاى ناجورى چون اعتقاد بعلم واجب بر كليات ، و قدم عالم ، و صدور واحد از واحد ، و عقول و سلسلهء مفارقات ، و تصوّر معاد روحانى بجاى معاد جسمانى را كه غالب آنها با انديشههاى دينى متشرّعان سازش نمىيافت ، از آن بردارند و سپس آن را شايستهء ورود در حوزههاى درسى علماى دين كنند و همين كار هم بخصوص با كوششهاى علّامهء حلّى انجام پذيرفت . پيداست كه با انحطاط كلّى عقلى و فكرى كه نتيجهء قطعى كشتار و غارت بىامان مغول و تاتار بود ، جز در آغاز اين دوره كه با ظهور مردم بحّاث تيزبينى چون خواجه نصير الدين طوسى و نجم الدين دبيران و نظاير آنان مواجهيم ، در سالهاى اخير از دورهء مورد بحث ما كمتر بآوردن انديشههاى نو بازمىخوريم و كارها را بيشتر بر مدار شرح و تفسير و تلخيص و تهذيب و تحشيهء گفتار پيشينيان و « قال » و « اقول » مىيابيم و اين انحطاط كلّى نه تنها حاصل حملههاى ويرانكارانهء اين دوره است ، بلكه ميوهء تلخى است كه از كيفيت تربيت فكرى مسلمين خاصه از قرن پنجم ببعد با نيرو گرفتن انديشهء تعبّد و تقليد و اكتفا